تبليغاتX
روزهای مولی

روزهای مولی

چهارده

 

سلام

   اینجا رو خیلی دوست دارم. دل کندن برام خیلی سخته ولی خب من هم به نشونه ی اعتراض به سیاست های بلاگفا یا به عبارتی مدیران بلاگفا اینجا رو ترک می کنم. می خواستم هم زمان با بقیه این کار رو انجام بدم که خیلی خیلی درگیر بودم و فرصت نشد. روزهای مولی رو می تونید اینجا دنبال کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:24  توسط مولی 

سیزده- صورتی نامه(3)

 

یک جای فیلمی که برایم گرفته می گوید: " ما با هم خیلی کارا می تونیم بکنیم"

از دیروز تا حالا چندین بار این یک جمله را شنیده ام... دوست داشتنی ست...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:2  توسط مولی 

دوازده

 

   یک: پرونده ی امتحانات این ترم با امتحان تجارت یک واحدی بسته شد. امتحانات به هیچ وجه رضایت بخش نبود. این ترم دیگر خبری از معدل الف نیست. به هر حال هرچیزی یک بهایی دارد. بهای اعتراض های ما به سیاست دانشکده و همدردی با سبزها - که همان امتحان ندادن در موقع مقرر بود- سخت تر شدن امتحان ها نسبت به دوره ی قبل و کم تر شدن نمره ها بود. هرقدر اعتراضمان کم و ناچیز بود و ما متضرر شدیم نه دیگران، ولی خیلی چیزها را به ما فهماند. لااقل همدلی هایمان را بیش تر کرد. کمکمان کرد دوست و دشمن را بشناسیم. بقیه را نمی دانم ولی من نمی توانم به همان چشم قبل به دیگران نگاه کنم. انگار این انتخابات که تنها انتخابات دوران دانشجویی من، لااقل در مقطع کارشناسی بود، یک سنگ محک بزرگ بود. انگار بزرگ ترمان کرد. به هر حال هرچه بود، خوب یا بد، تجربه بود.

   دو: حس و حال این روزهای من را تنها کسی درک می کند که به شدت به کسی وابسته باشد و از او دور نبوده باشد و حالا به اجبار باید بدون او سر کند. (شاید مونا خوب بفهمد چه می گویم. نه مونایی؟) مامانم سه شنبه دارد می رود مکه. گذشته از اینکه من تقریبا تنهام، دلم خیلی خیلی برایش تنگ می شود. نهایت زمانی که ازهم دور بودیم مربوط می شود به یک مسافرت چهار-پنج روزه که چند سال پیش من با داداشم رفتم و او نبود. مواقع دیگر هم محدود بوده به یک یا دو شب، آن هم در مواقع اضطراری.

   سه: دو روز است که به شدت کار می کنم. قبلا از کارهای خانه متنفر بودم. البته به غیر از آشپزی کردن که از همان کودکی! به آن علاقه داشتم. ولی تازگی ها از کارهای خانه خوشم می آید. البته خودم را خوب می شناسم، هرچیزی که از روی اجبار و یا روتین باشد را دوست ندارم. دلیل علاقه ی فعلی ام به کارهای خانه هم تفننی بودنش است. دیروز دو ساعت و نیم در و دیوار حمام و دست شویی را با وایتکس سابیدم! چشم دکتر بیچاره ام روشن. یادم است که گفت پر پرنده ها، وایتکس و سیگار نباید وارد خانه تان شود! کلا حساسیت بیخودی دارم که چند سالی ست گریبانم را گرفته و گاهی هم محکم فشار می دهد! داشتم می گفتم، دیروز در و دیوار حمام را سابیدم. امروز هم از صبح کمد اتاق ها را ریخته ام بیرون و دوباره چیده ام سر جایشان. ملافه ها را عوض کرده ام و دارم می روم که جارو بزنم. خب این هم یک راه برای سرگرم شدن است. از اینکه تنها بشینم خانه و غصه بخورم که چرا مامان سر کار است و چرا هیچ کس نیست که سرم را گرم کند و یا الاقل یک زنگ به من بزند که بهتر است!

 

 

پ.ن. احتمالا من هم از اینجا می رم. یه کم زمان لازم دارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:10  توسط مولی  | 

یازده

 

   آقای خدا؟ قبلا" ازت نخواسته بودم که منو با مریضی اطرافیانم امتحان نکنی؟ یادت رفته؟ باشه. دوباره ازت می خوام: خواهش می کنم من رو با مریضی اطرافیانم امتحان نکن...

 

 

پ.ن. چقدر همه چیز آشفته ست... بذارین کامنت دونی یه کم بسته باشه. چند روز فقط...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:7  توسط مولی 

ده

 

   امرزو امتحان داشتم. وقتی سر کلاس نشستم و استاد اومد زیر لب زمزمه کردم: چقدر لاغر شده...

   وقتی بین بچه ها قدم می زد یا به سوالای بچه ها جواب می داد با خودم فکر می کردم حیف نیست؟ مگه چی کار کرده؟ چرا اون؟

   بعد از امتحان با ناراحتی رفتم پیشش و گفتم واقعا ماجرا جدی یه؟ گفت حکم اخراج قطعی یه. گفتم ما هرکاری تونستیم کردیم، از امضا جمع کردن تا رفتن پیش رییس دانشکده. اصلا اهمیتی ندادن. گفت: می دونم. اینا به من فرصت دفاع هم ندادن. شماها زحمت کشیدین. گفتم خیلی خیلی متاسفم. چشماش پر ناراحتی بود. گفتم فقط می خواستم بگم بابت زحمتاتون توی این دو ترم ازتون ممنونم. یکی از بهترین اساتیدی بودین که من داشتم. بهتون افتخار می کنم. در اوج ناراحتی لبخند زد و تشکر کرد. برام آرزوی موفقیت کرد و براش آرزوی موفقیت کردم. موقع خداحافظی خم شد و رفت سر کلاس...

   از وقتی از دانشکده اومدم بیرون همه ش به یادشم. مدل صورتش، حرف زدنش، درس دادنش، خاطراتی که تعریف می کرد، روش هایی که باهاشون بچه ها رو وادار می کرد به درس خوندن... حیف بود. حیف.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:24  توسط مولی